|
|
|
|
|
با سپاس از همه دوستانی که همچنان به وبلاگ علی سر می زنند، اگر پیشنهادی در یکی از دو مورد زیر دارید ارسال فرمایید:
۱- پذیرش مسئولیت ادامه فعالیت وبلاگ علی احمدی توسط یک فرد مشخص که ترجیحا از بیماران خاص بوده و یا با این گروه دارای ارتباط مستمر باشد. ۲- ایجاد یک وبلاگ و یا سایتی جدید با همان رسالت وبلاگ علی و با اهداف مشخص تر، ایده های جدیدتر و کیفیت بالاتر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
از نظرات زیبای شما در وبلاگ علی احمدی قبل و بعد از درگذشتش بینهایت سپاسگزاریم. پیشنهاد شما در مورد ادامه فعالیت وبلاگ آن مرحوم به نفع بیماران خاص و حتی توسط یک بیمار خاص و یا به هر شکل دیگر چیست؟ این وبلاگ چه کارکردهایی می تواند داشته باشد؟ منتظر کمک هایتان در آستانه سال نو هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
اين عكس در تاريخ ۴/۳/۸۵ در باغ گل هاي اصفهان گرفته شده است. عنوان عكس: ايستادگي و اميد يادش گرامي
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
این آخرین مطلب شادروان علی احمدی در آخرین روز زندگی (۴/۱۲/۸۵) به زبان خودش است که بدون هرگونه اصلاح و ویرایشی درج می شود. او دیگر تاب بیشتر برای تکمیل آن نداشت و مانند آرش تمام هستیش را در کمان جاری کرد تا آن را به دوردست ترین مرزهای توان و اراده آدمی فرو افکند و مساحت دایره زندگی و انسان بودن را وسعت ببخشد. درک خود را از آن بنگارید: روزها رفتی٬ شناخت ما انسان ها از یکدیگر ناگسستنی٬ پیوند بین ما آدم ها ناگسستنی٬ شناخت ما لحظه به لحظه از موقعیت ها ناگسستنی است و این از درک طبیعی ماست. درک آدم های از این قبیل فقط و فقط٬ تنها و تنها٬ بسیار... راستش نمی خوام دروغ بگم. استفاده از کلمات ما را می بره به سمت ریا. وقتی می تونم راستشو بگم چرا دیگه باید دروغ بگم. انسان هستش و دنیاش. انسان هستش و باطنش و شناخت درونیش٬ وجوهات مختلف زندگیش٬ بالا و پایین های زندگی که به ما جهت میده و ما را به سمتی می بره که در دریای متلاطم زندگی یواش یواش ما را به سمت یک کشتی طوفان زده می کشونه این کشتی است که... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
اولا از تمامی شما دوستان عزیزم بینهایت سپاسگزارم که ارتباطتون رو با من قطع نکردید. دیروز تصمیم گرفتم که دوباره نگاهم رو عوض کنم. این کار اولش خیلی سخت بود. واقعا اذیت شدم. تلاش کردم با کمک لیلا(همسرم) و بچه ها فعلا با مسایل راحت تر کنار بیام و به جای اینکه بشینم و حرص بخورم و نتونم موقعیتم رو تشخیص بدم٬ سعی کردم موقعیت فعلی رو بشناسم و از کنارش راحت تر عبور کنم. به هر حال این هم شرایط خاص خودش رو داره. لیلا گفتش که فعلا موقعیت اینطوریه و باید خودمان رو وفق بدیم و این وضعیت رو بپذیریم و انشاالله این مسایل رو هم می گذرونیم. هر لحظه امید من بیشتر میشه. امید به لحظه موعود. امید به یک شناخت. دیگه حالا واسه پذیرشش اجباری ندارم و یک شرایط میبینمش و از کنارش رد میشم.فعلا که مشکلی ندارم. این آمبولانس ها هم پدر ما رو در آوردند و خوب رانندگی نمی کنند. آدم خسته میشه. معلوم نیست هزینه آن را بیمه می دهد یا نه. رادیوتراپی هم خیلی شرایط سخت و دردناکی داره. دیشب درد و سرفه زیا دی داشتم و احساس کردم خسته شده ام ولی خداوکیلی لیلا کارش خیلی درسته و کمک خیلی زیادی کرد تا احساس نکنم خیلی اذیت میشم. الان احساس میکنم بایدمنتظر اون لحظه باشم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز خوبی رو آغاز کردم. اولش دیشب اذیت شدم ولی یواش یواش به موقعیت عادی خودم برگشتم. دیشب خیلی استرس داشتم اما بعدش آروم شدم و با توکل به خدا و دعا کردن زیاد تونستم خودم رو آروم کنم اما بعدش ترسیدم نکنه توکلم راهش رو اشتباهی بره. دیشب توی مفهوم واقعی توکل شک کردم. گفتم نکنه من هم دارم اشتباه می رم و نکنه من هم آدم متوکلی نیستم. دیشب حالم خیلی بد شد. با چند تا آرامبخش تونستم یک کم آروم بشم. یک چیزی رو من و لیلا به هم یاد دادیم که اعتقاد کامل بدون یک لحظه تردید. الان به دنبال اینم که باقیمانده تردید رو از خودم دور کنم. همون چیزی که اون شب کیف پولمون رو توی شهر اسلو (نروژ) در شهریور ماه امسال پیدا کرد. من و دو نفر از دوستان برای ارایه مقاله رفته بودیم اونجا که شب اول یک میلیون تومن رو گم کردیم و من با توکل به خدا گفتم که مطمئنم پیدا می شه و تا فردا صبح همینطور شد. امشب هم دوباره دنبال یک کیف پول گمشده ام٬ کیف پولی که پر از محتویات قیمتی است می گردم. از همه ممنونم که در این شرایط به من کمک می کنند. در اصل هممون داریم به همدیگر کمک می کنیم٬ حول یک هدف اصلی یعنی ایمان و توکل به خدا. از تمامی دوستان عزیزم که برام پیام می دهند سپاسگذارم چونکه با نوشته هاتون هم به من امید دادید و می دهید و هم اینکه راه های جدیدی رو برای نگاه به دنیا و ادامه مبارزه به من نشون می دید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره می خوام بنویسم. نه به این علت که وضع جسمیم بهتره. بر عکس اگر به امید پزشکان باشم هر روز بدتر هم میشه و از دستشون کار چندانی بر نمیاد. درست به همین دلیل به این نتیجه رسیدم که در این مرحله تنها کسی که میتونه کمکم کنه خودم و از طریق اراده٬ ایمان و اعتقاداتم هست.
در وضعیت جدیدم که تقریبا دو هفته هست آغاز شده٬ بیماریم از کنترل پزشکان خارج شده و امید چندانی به بهبودم ندارند بنابراین راهی به جز تقویت خودم از طریق همفکری دوستان عزیزی مثل شما باقی نمانده. در این چند روز با تمریناتی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که از طریق همفکری با اطرافیانم و تمرکز روی خودم میتونم جسم و به ویژه روحیم رو تقویت کنم٬ چون از قرار معلوم عقل به بن بست رسیده ولی روحم و انگیزه های درونیم میتونه با همراهی همه شما خیرخواهان٬ من رو از این مرحله سخت عبور بده. در ضمن قصد تهیه کامپیوتر کیفی(لپ تاپ) رو دارم. چون با وضعیت فعلی چندان قادر به نشستن پشت کامپیوتر نیستم. منتظر کمک های فکری٬ تجربیات٬ خاطرات و نظرات ارزشمند شما هستم و دستاتون رو به گرمی می فشارم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي مطلبي مينويسي كه خودت بهش عمل نميكني چه حسي داري ؟ اكثر ما آدمها به نظرم همينجوريم ، اهل حرفيم ، اما وقت عمل ! يه دوست خوب ، يه زماني ، بعد از اينكه من از چند نفر انتقاد كردم و خيلي روشنفكرانه در موردشون نظر ميدادم ، يك جمله اي گفت كه خيلي من رو به فكر فرو برد . پرسيد : تو در همين موردي كه ميگي ، چه كار كردي ؟ به جاي اين كه به اين فكر كني كه اون چكار كرده ، به اين موضوع فكر كن كه تو چكاري ميتونستي انجام بدي . اين حرف از اون موقع توي گوشم هستش و هر موقع ميخوام از كسي يا موضوعي انتقاد كنم ، سريع به خودم برميگردم و اول خودم رو ارزيابي ميكنم . اين باعث ميشه كه ديگه اصلاً به اون فكر نكنم و به فكر اصلاح خودم باشم . اين موضوع يك حسن ديگه هم داره و اون اينه كه به جاي شعار دادن در مورد هر چيزي ، سعي كنم كه به اون عمل كنم . حالا دليلي كه باعث شد اين چند وقت چيزي ننويسم ، همين موضوع بود .چون دچار يكسري درگيري فكري شده بودم و اگه چيزي مينوشتم ، ميشد يكسري شعاري كه خودم به اون عمل نميكردم . به هر حال همه ما بعضي وقتا دچار يه چنين تضادهاي فكري ميشيم و احتياج داريم كه يك بازنگري در افكارمون بكنيم . ميخواستم چيزي بگم كه خودم هم بهش عمل ميكنم . به نظرم اونوقته كه حرف به دل ديگران هم ميشينه ، چون از دل براومده . از طرف ديگه بيماري هم يه جاهايي خيلي اذيت ميكنه و حتي نشستن پشت كامپيوتر هم مشكل ميشه . به هر حال گفتم تو چند خط توضيحي در مورد علت حضور نداشتنم بنويسم . تا بعد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام درسته خيلي وقته ننوشتم . اما اين چند وقت ، هر چيزي كه بود گذشت . حالا تلاشم اين خواهد بود كه دوباره و با توان بيشتري شروع كنم . از تمام كسي كه با نظراتشون و پيغاماشون نگرانم بودند و حالم رو ميپرسيدند ، تشكر ميكنم و اميدوارم كه باز هم با من باشند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
الان که دارم مینویسم ، مشهد هستم . از طرف سازمان اومدیم ، زیارت امام رضا ( ع ) . جای همتون خالیه . ان شاءالله قسمت همه شما . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط علی احمدی قشلاقی
|
|
||